تبليغاتX
طریقت - حافظ

دوشنبه بیست و دوم مهر 1387

حافظ



دوش می​آمد و رخساره برافروخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی جان عشاق سپند رخ خود می​دانست گر چه می​گفت که زارت بکشم می​دیدم کفر زلفش ره دین می​زد و آن سنگین دل دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ  

تا کجا باز دل غمزده​ای سوخته بود جامه​ای بود که بر قامت او دوخته بود و آتش چهره بدین کار برافروخته بود که نهانش نظری با من دلسوخته بود در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود
نوشته شده توسط حسن چنگیزی در 11:55 |  لینک ثابت   •